تبليغاتX
گفتگوی آنلاین

گفتگوی آنلاین

گفتگوها و زمزمه ها


کافکا را دوست می دارم. قلم را به صلابه می کشد و روح آن را می ریزد در متنی بظاهر آسان که قدرت قلم در آن لهیب و زبانه می کشد، هر چند سیاه و تاریک و سورئال. حیف در میانه های نگارش آنچه که بعدها به "قصر" ملقب شد، جان داد، مانند همان کارمند سوسک شده در "مسخ".

کسی که به صبح فردا معتقد نیست به خود خیانت می کند،
اگر کسی بخواهد زندگی کند باید معتقد باشد.
فرانتس کافکا
راستی رفیق! او که در پاریس با گاز خودکشی کرد و در پرلاشز خفته، عاشق بود؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:28  توسط س.م.م  | 


راستی ناصر! نگفتی آنجاها چه خبر؟

حرف و کلام اگر از تو باشد عشق است، ولی اگر نبود حرفی از خودت، لاقل بگو آدمهای آنجا چکار می کنند؟ بگو هوای آنجا چگونه است؟ بگو آنجا نگاهها چه رنگی است؟ بگو عاشقی چگونه تلفظ می شود؟ بگو دوستت دارم ها را چگونه ابراز می کنند یا پنهان؟

باز هم می گویم حرفی از خودت باشد که بهتر و من فقط این یکی را تشنه ام و به هوای این یکی است که همیشه ی خدا منتظرم. راستی چرا همه حرفهای تو برای من، تا میاید شکوفه کند، می خشکد؟ چرا تا بهار دلت در باغ نگاه من میاید حلول کند، انگار همه ی تو، پُر می شود از زردی پائیزی همه ی دنیا؟ چرا همین که می خواهد هیزم من با آتش تو شعله بگیرد خاموشی، حرف اول و آخر می شود؟ چرا وقتی با هم نیستیم این همه حرف طغیان می کند در دلهامان و به محض دیدن های کوتاه، انگار چهل سال است که همه ی آن حرفها مرده اند؟

باز هم نگفتی از آنجاها چه خبر؟

خلاصه از آنجا تا اینجا به افق دلدادگی، فرسنگها فاصله است. و تو مرا به بی خبری متهم نکن که اگر معیار بی معرفتی باشد تو مجرمی با هزار شاهد و مدرک.

من هنوز هم منتظرم تا تو بیایی و بگویی از آنجاها. بگویی آنجاها چگونه است که که من با آنجاها غریبم و با اینجای بی تو غریب تر؟ بگویی چرا چله نشینی غریبانه ی من با نگاه آفتابی تو پایان نمی گیرد؟

و باشد که اگر بیایی اینجا هم مثل آنجا، رنگ و رویی و عطر و بویی بگیرد. کاش بیائی!

 تو که نباشی همه جا بوی غربت می دهد. تو که نباشی همه ی برگها زرد می شود. تو که نباشی هوا همیشه ابری است و همه ی ثانیه ها، بی برکت و همه ی موجها بی ساحل و همه ی ابرها بی باران و همه ی فصلها پائیز و همه ی دردها بی درمان و ...
و خلاصه رفیق! بعضی چیزا بی ریخت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:15  توسط س.م.م  | 


يارو شماره ۱ مي گفت: بعد از هنرنمائي و عرضه يك فيلم تمام اروتيك غير رسمي كه از يه سوراخ نيمه تاريك فيلمبرداري شده بود،‌ اما گوياي تمامي جنب و جوشهاي ديدني و نديدني بود، حالا مجوز پخش مستند جديدشو گرفته.

يارو شماره ۲ گفت: خوب بابا، حالا مگه چطور شده. جوون بود يه خبطي كرد. اينهمه جوون از اين خبطا مي كنن،‌ فقط فيلمبرداري نميشه.

يارو شماره ۱ جواب ميده: صاحب اون خبطاي فيلمبرداري نشده ديگه نميان مستند و تئاتر و از اين چيزا بسازن كه ...

يارو شماره ۳ كه خودمم:

بي خيال غم و بارون و غزل.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:3  توسط س.م.م  | 


من با این پارادوکس بی همتایی که شهیار قنبری ریخته وسط شعرش، خیلی حال می کنم:

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده یء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

چنان پای معنویت رو با ذکر تقدس نماز باز میکنه میون کلام و یهو میره تو فاز قلک پول و بی خیال معنویتی که مثل تصاویر سیاه و صفید «محاکمه در خیابان» کیمیایی بیات و کهنه به نظر می رسه.

و چه بیکرانه است دامنه ی این فاز آدمیت. خیلی باحاله. خیلی.

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 0:2  توسط س.م.م  | 


به دلیلی مصمم شدم (یا مجبور شدم) ماشینمو بفروشم و برای این کار با یکی دوتا از دوستا که دستی بر آتیش بازار خرید و فروش ماشین دارن تماس گرفتم. دست کم یک و نیم میلیون تومن از قیمتی که حدود نه ماه پیش برای خرید ماشین پرداخته بودم، کمتر می گفتن. برام خیلی عجیب بود که کاسبی عجیب دنیای کثیف و بی صفتیه.

امشب زنگ زدم به یکی دیگه از دوستا و اندکی پول با اندکی درصد بهره ای به مدت یک ماه گرفتم تا بلکه فرجی بشه.

ای آقا! تا فردا کی مرده کی زنده؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:41  توسط س.م.م  | 


كاش دست كم نصف ماشيناي اين شهر قبل از پيچيدن راهنما مي زدن.
كاش دست كم نصف چاله چوله هاي اين شهر رو رفع مي كردن.
كاش دست كم از هر يك دقيقه اي كه راستگرد اتوبان كرج به جناح شمال رو مي بستن، سي ثانيه اش رو باز مي ذاشتن.
كاش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:54  توسط س.م.م  | 


حتی در غزلهای به یاد تو
از این قافیه تا آن قافیه
دلتنگ تو می شوم

حتی کوتاهترین لحظه ای که
در میانه نگاهم در رخساره تو
چشم بر هم می زنم
دلتنگ تو می شوم

اما تو دلتنگ نشو، رفیق!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:22  توسط س.م.م  | 


از مكانيزم كارمندي و حقوق بگيري كلافه شدم و بسيار خسته.
شديد پيگيري خروج از اين سيستم هستم.
حس قطره هاي باروني رو دارم كه دارن روي شيرووني اي پائين ميان كه قراره به چاه فاضلاب هدايت بشن.
در حاليكه مي تونن روي شاليزار يا پاي درختهاي مثمر بيفتن پائين.
شايد مهمترين اشتباه شغلي ام اين بوده كه از ۱۰۲ فقره كار تجربه دارم اما به قد فهم بز از علف.
كاش فقط از ۲تاش مهارت پيدا مي كردم به قد ماهي تو شنا.
حالام كه ديگه هزينه هاي مستمر و جاري زندگي جرات ريسك و قدرت هنجار شكني رو از آدم سلب مي كنه.
بهرحال لحظه هاي سختي مي تونه آدمو كلافه كنه.
بسيار گوشه گير شدم.
خيلي فكر مي كنم از صبح تا غروب به كاوش منفذي براي عبور از اين فضاي گندابه.


و براستي كه داستان زندگي هر آدمي، يكتاست.


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:46  توسط س.م.م  | 


چه فایده اگر تو می خندی و من همچنان مبهوت نایلون حاوی مرغی هستم که وقتی در دستم می گرفتم، مرغ فروش می گفت ۹۲۰۰ تومن و می بایست می گرفتمش.

چه فایده اگر تو اخم می کنی و من همچنان منگ دوتا باگتی که وقتی می خواستم نایلونش را در دستم بگیرم، فروشنده گفت ۹۰۰ تومن و من دیگر طاقت نیاوردم و تمام کلافگی ترافیک لجن همت را، غرولند خصمانه ای کردم و بر سرش کوبیدم.

چه فایده اگر من و تو احمق باشیم یا نباشیم که تصمیم گیرانمان ما را احمق فرض می کنند و همین کافیست. اصلا کاش احمق بودیم و عاقل فرضمان می کردند، چون اینطوری درد و داغش کمتر میشد. ولی وقتی احمق نیستی و احمق فرضت می کنند، غصه اش مضاعف می شود.

دیشب خبر می گفت با اینکه قرار بود تا شهریور (۴ روز دیگر) باگت پز ها از آرد یارانه ای استفاده کنند، بعضی فانتزی پزها خودسر قیمتها را افزایش داده اند. لذا کمیته نظارت بر باگت پزها در تمام مناطق تشکیل و مستقر شده اند.

دوتا از وزیران زن خواهند بود. هه هه هه هه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:24  توسط س.م.م  | 

دیروز و امروز درگیر تسلیم اظهارنامه مالیاتی و چک و چونه های مربوط به اون با سرممیز مالیاتی یا ممیز ارشد مالیاتی (آقای هیبت نظری) بودم بخاطر اینکه دو اظهارنامه باید تکمیل می کردم که یکی اش مال خودم بود و یکی اش هم مال مبشور (مبشور: يعني كسي كه من مباشر او هستم) خيلي محبور شدم جهت كاهش مقدار ريالي ماليات مستقيم تقلا و كسب اطلاعات كنم.

يك نكته خيلي ناجوانمردانه اينه كه معافيت مالياتي از ۸۶ به ۸۷ فقط دويست هزار تومان افزايش پيدا كرده، يعني ۱۳۸۶ معافيت مالياتي بوده دو ميليون و هفتصدو بيست و پنج هزار تومن. ۱۳۸۷ شده دو ميليون و نهصد و چهل هزار تومن.

يك نكته جالب هم اينه كه با عنوانDirect  Limited Taxes جستجو كردم و در سايت بنياد يا سازمان دارايي ايالت كاليفرنيا يه اظهار نامه پيدا كردم كه يارو (مودي مالياتي) براي انعام دريافتي اش هم اعلام ماليات كرده بود!

اينجام خيلي با صفاس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:47  توسط س.م.م  | 


انگار
تنها بهانه ی خنده های دوباره ای
انگار 
یگانه یادگار آن جان پر شراره ای

می ستایمت
تنها بهانه و یگانه یادگار!
ای بهار!

لحظه هاتان پربرکت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 16:37  توسط س.م.م  | 


تازه اول تمام راه های نرفته با تو بود که فهمیدم نفهمیدن تمام یا بخشی از اون چیزایی که زور میزنی برام توضیح بدی مهمترین امتیاز من در کوتاه مدت با تو بودن خواهد بود. سخت گفتن رو بی خیال و حالا بیا بنشین مثل دو تا بچه آدم با هم حرف بزنیم و سنگامونو وابکنیم.
خیلی خوب؛ من فرض می کنم که این رابطه ی نم زده ی من و تو، اصلا از روز اول خشک و گرم و صمیمانه و ... بوده! خوب که چی؟ یعنی حالا که چی؟ حالایی که حداقل فاصله فیزیکی من و تو در کمترین مقدارش از هفت دهم متر کمتر نمیشه، حالا که هیچ پتویی گنجایش جمع جبری جسمانی ما رو با هم دیگه نداره، حالا که هیچ ساحلی و هیچ موجی، شعفی مشترک حتی مصنوعی رو هم در ما ایجاد نمی کنه؟ حالا که چی؟
تو جوابی ندادی.
خستم از تظاهر ایستادگی.
و این معنای کاملیه از زندگی در وضعیت تعلیق روحی.

 شرح احوال فوق ابدا به بنده نمی چسبه و نقل مضمونی بود از جر و بحث همسایمون اینا :)
خدائیش دیگه دل و دماغ غصه خوردن و غر زدن هم باقی نمونده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 1:25  توسط س.م.م  | 


قرارمون ساعت عشق، کنار دلشوره زدن، کنار دلواپسی و، ترس یه وقت نیومدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:57  توسط س.م.م  | 


عجب حکمتی است که بهره شان از خرد به قدر خر است و از ثروت به قدر قارون.
و همین سبب می شود تا شبانگاهان سر آسوده بر بالین بگذارند و روزهای روز، بی درد و خرامان از کوچه های در معرض دید امثال من و تو بگذرند و بدلایل محکم و مستحکمی مثل رکود و تورم هم ککشان نگزد.
فرقشان با من و تو فقط در عنوان مهندس و دکتر است که آن را هم خدا پدر کُردان را بیامرزد، به پشیزی و لجنی کشید که بیا و ببین.
فقط رئوف، میوه فروش کُرد سر کوچه مان است که هنوز نمی داند چرا باید به همه بگوید: «مهندس! چی برات بکشم؟»
راستی رفیق! چرا همیشه رئوف وقتی می گوید «مهندس! چی برات بکشم؟» یک لبخند موذیانه کنج لبش نقش می بندد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:7  توسط س.م.م  | 


داشتم فکر می کردم چه رازی تو بعضی چیزا خوابیده که انگار اونا رو ابدی می کنه. و باز توی اون چیزای رازدار چه عصاره قدرتمندی که شالوده ی این جاودانگی میشه.

یه چیزی شبیه نقش مصرع: «در میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها» در ترانه ابدی مرا ببوس...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:52  توسط س.م.م  | 


مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت:

- اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي .
مرد ايستاد و در همان لجظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را  نگاه كرد اما كسي را نديد .
بهر حال نجات پيدا كرده بود .
به راهش ادامه داد .به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت :
- بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد .بازهم نجات پيدا كرده بود .
مرد پرسيد تو كي هستي  و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 1:49  توسط س.م.م  | 


پيش فرض: علي آبادي گفت ۳ سال ديگر مي توانيم ميزبان المپيك باشيم.

نتيجه: اعتماد به نفس در حد استغنا + پررويي = ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:38  توسط س.م.م  | 


من اشرف پهلوی هستم. من یک زن بی شرف و بی ناموس و بی عفت و قاچاقچی و مردباز و وطن فروش و سارق و ...
بخشی از دیالوگ هنرپیشه نقش اشرف پهلوی.
این شبا، یه مجموعه ای از سیما پخش میشه با عنوان ((بازیگران دیکتاتور)). خیلی با حاله. یکی رو گریم می کنن. تنش لباس می پوشونن و این مترسک رو می فرستن جلو دوربین و اون خودش رو یکی از وابستگان دربار پهلوی معرفی می کنه و هرچی فحش مودبانه بلده به خودش میده.
راستی رفیق! چرا این کارگردانای ایرانی که طنز یا جدی کار می کنن محصولاتشون عملکرد معکوس داره؛ یعنی به فیلم اونایی که فکر میکنن جدی می سازن باید خندید و به فیلم اونایی که فکر می کنن خنده دار می سازن باید گریه کرد؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 3:19  توسط س.م.م  | 


یعنی خدا وکیلی اگه از من بپرسین، اینکه دفتر آدم به جرم فرار از مالیات تعطیل بشه و منشی آدم هم به جرم بهائی بودن دستگیر بشه، خیلی بهتر از اینه که یکی از مقتولین زنجیره ای باشی.
قبول نداری رفیق؟ اگر پاسخت منفیه به یه روانپزشک مراجعه کن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 3:9  توسط س.م.م  | 


اومدم اِل اِی اِکس
اومدی به دنبالم
تا شدیم فیس تو فیس
وری وری گود شد حالم

یعنی:
به لس آنجلس آمدم (اکس؟ نمی دونم یعنی چه)
و تو به دنبالم آمدی
تا (به محض اینکه) چهره به چهره شدیم
خیلی خیلی حالم خوب شد

قسمتی از آهنگ خانم شراره. نفهمی از شنونده است؛ اکیدا و بی برو برگرد.
بدبخت نصرت که کلی زور زد تا انگلیسی یاد آدما بده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 3:6  توسط س.م.م  | 


کاش آب نبود و خاک نیز.
آنوقت گِلی نبود تا خری در آن بماند و تو همیشه کامیاب بودی؛ باور کن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 2:44  توسط س.م.م  | 


دیروز بعد از یه امتحان سنگین که تقریبا تمام سلولهای مغزی ام به اغما رفته بودن یاد پدیده پلاریزاسیون و اشیاء پلاروید افتاده بودم که فقط اشعه و پرتوهای نور با فرکانس یا طول موج خاصی رو از خودشون عبور می دن و بعبارتی این امکان رو ایجاد می کنن که با استفاده از پلاروید های مختلف رنگ خاصی از طیف نور رو آشکار سازی کرد.

بگذریم. هدف اصلی ام این بود که بگم یکی از خوبیهای وب یا بلاگها اینه که وقتی پاشون می شینی تا طراوشات ذهنی و دلی رو ابراز کنی، وب کاری نداره که جوونی یا پیری، چاقی یا لاغری، زنی یا مردی، بدذاتی یا خوش ذاتی، خوشگلی یا زشتی و .... فقط افکار قابل عرضه در قالب کلمات تو رو پلاریزه می کنه و نمایش میده و این خیلی خوبه. نه؟

 راستی رفیق! این بدشانسیه که یه چینی برای عضویت در تیم ملی فوتبال کشورش باید یه میلیارد نفر رو جا بذاره و یه بحرینی فقط باید هفتصد هزار نفر رو؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 16:46  توسط س.م.م  | 

 

بسوزان هر طریقی می پسندی
که آتش از تو و خاکستر از من.

و بریده باد دستی که دستش برید و دوزخی باد جانی که آب را از او دریغ کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 16:12  توسط س.م.م  | 


دیروز سنندج بودم و داشتم زیتون مدیترانه  می خریدم که اون یکی داد میزد:
دوو آزد ده تا کاردکانی هَزار.  (دوازده تا چاقو هزار تومن)
تصویری از مرحوم بهاءالدین ادب نظرم رو جلب کرد و یاد این افتادم برای محبوب بودن مهم نیست چکاره باشی، سیاستمدار یا وکیل یا پزشک یا  ...

اون جامعه شناس فرانسوی می گفت: اگر تمام سیاستمداران فرانسه امروز بمیرند فردا برای تمام آنها جانشینی پیدا خواهد شد، اما اگر نیمی از هنرمندان فرانسه بمیرند دست کم صد سال طول می کشد تا لنگه شان پیدا شود (البته نه مثل نامجو).

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:2  توسط س.م.م  | 


تو دلداه بودی و انگار او هم وارستگی را از سر پرانده بود تا فراموشی ِ هماغوشی ِ ترا قاب کند، بچسباند روبروی تختش در اتاق خواب تا هر روز صبح با دیدن آن شرمندگی این همه حجم بی توئی را به یک غزل تازه کند و فریاد بکشد:
لعنت بر تمام افقهای بی تو.
نفرین بر تمام قافیه های بی تو.
مرگ بر همه ی ثانیه های تهی از تو.
شرزه بر من که این همه را یک جا دارم.
کاش هیچ دلدادگی آخرش اینهمه سیاهی مزخرف تنهائی نبود.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:40  توسط س.م.م  | 


"متاسفانه 56 درصد جوانان ما بر اساس اظهارات خود اعلام كرده‌اند كه در طول دوران جواني با يك دختر در ارتباط بودند كه متاسفانه از اين تعداد 26 درصد منجر به رابطه نامشروع جنسي شده است.

وي اضافه كرد: جاي تاسف است كه 13 درصد روابط نامشروع جنسي در بانوان منجر به حاملگي ناخواسته شده كه اين افراد ناچار به سقط جنين شده‌اند."

اول که اینجارو خوندین بعدش پائینو بخونید (منیع خبر سایت خبرگزاری فردا به نقل از معاون سازمان ملی جوانان در دولت نهم).
حساب و کتابش که والله خیلی ساده است.
بعبارتی ۱۵ میلیون مجرد داریم که آقا میگه بیش از یک چهارمشون رابطه نامشروع دارن یعنی بیشتر از سه میلیون و هفتصد و پنجاه نفر مشغول فسق و فجورند.

تازه اگر این "بیش از یک چهارم" رو به حدود یک سوم تعمیم بدیم میشه ۵ میلیون نفر و این یعنی یه چیزی تو مایه های یا قمر بنی هاشم.
حالا دوتا موضوع داریم: یکی این که از کجا معلوم، شاید بعضی از اینا صیغه ای، محرمیتی، چیزی ... باشن که لذا مبرهن است آمار فوق الذکر تا کمتر از یک چهارم هم قابل کاهش است.
وانگهی یکی می گفت صد میلیون ستاره تو آسمون داریم. باور نداری بشمار.

حال و حوصله محاسبه حاملگی های ناخواسته در روابط نامشروع رو نداشتم ولی میشه یه چیزی حدودای ۳۷۰ تا ۵۴۰ هزار فقره.
تازه آمار روایتی یا دقیق از روابط نامشروع میانسالان و غیره در دست نیست.
تجاوزهای به عنف و نوامیس هم در آمار فوق لحاظ نشده است و آنها در زمره روابط نیمه نامشروع قرار می گیرند چون یه طرف می خواد یه طرف نمی خواد.
عجب تفسیر شلم شوربا و تکان دهنده ای!

راستی رفیق!  شنیدی کیوسک میگه عاشقای قزوینی؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 2:44  توسط س.م.م  | 


دیشب من بودم و توئی که نبودی و یاد تو هر که  لحظه اش بر بادم مبدهد و غم تو که هر ثانیه اش ویرانم می کند و تنهائی یک میز و صندلی پر از خیال و خاطره؛

دیشب من بودم و یک دنیا ناباوری که چطور گذشتی از عشقی که به خیالت نیازی به داشتنش نداشتی؛

دیشب تو بودی و منی که نمی خواستم باور کنم از رفتن بی خبر تو انگار هزار سال گذشته و غبارها مسیر قاب عکس ترا گم کرده اند ؛

و بیکرانه فهمیدم که آنکه عاشق می شود خر است و آنکه عاشق می ماند خرتر!

و راستی که مسئله این است: خر بودن یا خرتر نبودن؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 1:39  توسط س.م.م  | 


این شبها شبهای مهتاب نیست و من هیچ کس را نمی خواهم.
مدتی است که از نقش سازمانی خودم به نقطه تنفر رسیده ام و در پی تقلا برای سه یا چهار ماه آینده هستم که شاید بارانی به کویر روحیه ی به گل نشسته ام ببارد ...

راستی رفیق! کیمیایی برای این فیلم جدیدش عجالتا پولاد و حامد بهداد رو انتخاب کرده، دو تایی که بعید به نظر می رسه آخرش یه روزی بازیگر بشن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:17  توسط س.م.م  | 

 
قرارداد 36 ميليون دلاري فاز دوم توليد سمند در بلاروس با حضور منوچهر متكي امضاء شد.
.
.
سمند، تنها خودروی اسلامی در اروپای مرکزی است و تلاش می کنیم در کشورهای ‍‍CIS و اروپاي غربي آن را عرضه ....
.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:23  توسط س.م.م  | 


این بار که برف بباره بازدم نفسهامو محکمتر فوت می کنم به تن نحیف این سفیدکهای پشیز تا دور تر روی زمین بیفتن و زیر پاهای من له نشن.
این بار که برف بباره تیکه استخون باقیمونده از گوشت دیشب رو اونجایی می ندازم که برف ننشسته باشه تا گربه ی گرسنه راحت تر اونو پیدا کنه برای خوردن.
این بار که برف بباره و سرباز بیچاره ی وایساده دم پلیس راه که هر روز از جلوی چشاش رد میشم و این بار هوس کرده منو واستونه و بپرسه که زنجیر چرخ دارم رو به تمسخر نمی گیرم که هم لاستیکام یخ شکنه و هم زنجیر دارم.
این بار که برف بباره به شهرداری بابت تمیز نکردن و شن ریزی نکردن مسیر پر تردد فحش نمی دم.
این بار که برف بباره بیاد اون زمین خوردن بد اون شب شمشک نخواهم افتاد.
این بار که برف بباره فرداش سرکار نخواهم رفت تا در ستون "بدون حقوق" فیش حقوقی ام بجای ۳۱ ساعت درج بشه ۳۹ ساعت.
و این بار هم مثل همیشه بیاد تو خواهم بود. توئی که انجمادت هم قشنگه.

ببار ای برف سنگین بر مزارش.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:29  توسط س.م.م  |