X
تبلیغات
گفتگوی آنلاین

گفتگوی آنلاین

گفتگوها و زمزمه ها

میلاد، ناظر و مشاور قبلی ما بود که خاتمه پیمان شد و رفت پی کارش. بدلایلی توسط کارفرما احضار شده و موظف به ویرایش برخی صورتجلسات و دستور کارها شده . قرار شد فردا بیاد دفتر من و از آرشیو ما استفاده کنه برای تحقق حکم تخمی کارفرما. جالبه که لابلای همین وضعیتی که دستش به گوز هم بند نیست باز دنباله ابنه که ما رو تلکه کنه. یاد توصیف مرده شوری افتادم که به میت مونث هم تجاوز می کرد. ای تف.

چطور بعضی ها تا این حد مستهجن میشن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 2:49  توسط س.م.م  | 

ساعت 6 صب بشیر زنگ زد که از دیوار پریدن تو و دو تا اتاق کارگری رو از پشت با سیم بستن و کابل و رکتیفایر های (دستگاههای) جوش رو بردن. همین الان بیا کارگاه. رفتم و دیدم و باور کردم. ارزش ریالی خسارت حدود چهار میلیون. شک برم داشت به محمد، کارگر علی ابراهیمی که دیشب به بهونه ی دندون درد ساعت 1.5 نصفه شب رفت دنبال قرص مسکن.

یه رول کابل رو به قیمت مناسب خریدم و دادم دست پیمانکار. چون نگهبانی کارگاه زیر مجموعه منه. اما بهش گفتم که بدلیل شک پنجاه درصدی ام به دو تا از کارگرای تسویه حساب شده ات، فعلا نصف خسارتتو میدم.

در طول یک ماه گذشته این چهارمین فقره سرقت از کارگاههای دماوند، تهرانپارس و فرمانیه است که برام اتفاق می افته که البته دوتاش موفق بوده و دوتاش خنثی شده.

اولا مهم نیست دوما چاره ای نیست، هست؟

راستی رفیق!

1- پره های دوچرخه مهمترن یا فرمونش؟

2- این قصه «زنده باد بهار» چیه این یارو همش میگه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 3:2  توسط س.م.م  | 

خلاصه اش میشه اینکه درخواست مرخصی بدون حقوق شش ماهه ام مورد موافقت قرار نگرفت و دارم تسویه حساب می کنم با ایران خودروی کوفتی.

رتبه ی شرکتی که مدیر عاملش هستم مورد تایید قرار گرفته و دارم برای یه قرارداد شیرین تقلا می کنم.

یاد روزای کارمندی به خیر..

راستی رفیق! اگه خواستی با سفینه بری به خورشید، شب برو که ذوب نشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 2:38  توسط س.م.م  | 

 

و مرا كه ديگر با تو نيستم

درياب

تا به مزخرف ترين كيفيت مقدور

محلول شوم در نگاه هرزه ات

آي آي رفيق ديروز

كجاوه ات در كدام گندابه اي به گل نشست كه عشق بوي هرزگي گرفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 14:22  توسط س.م.م  | 


۱۲ ماه قبل يه سيمكارت ايرانسل گرفتم كه هفت شماره آخرش مثل خط نهصد و دوازدهمه.

۶ ماه قبل وقتي يه روز دوشنبه اي بود ساعت حدود ۸:۳۰. تو توبان آزادگان داشتم بخاطر پنچري ماشين زاپاسو در مياوردم تا با لاستيك پنچره عوضش كنم، دزده اومد و با موتور كيفمو از تو ماشين برداشت و رفت و شناسنامه و كارت ملي و سند زمين و دسته چك و سيم كارت ايرانسل و ... برد.

هر چي به ايرانسل مراجعه كردم گقتن سيم كارت كه گم شده و پوكه اش سندشه. اگه نداري امكان صدور سيم كارت جديد وجود نداره. هرچي گفتم تو سيستمتون بنام منه اينم كارت ملي ام ، قبول نكردن.

ديروز يارو زنگ زده كه از دفتر امور مشتركين تماس مي گيرم و شماره ۹۳۵ معادل ۹۱۲ تون رو دارم و مي فروشيم ۲۰ هزار تومن.

فحشي دادمو قطع كرد.

يادآوري: ايرانسل خطوط بدون فعاليت رو بعد از سه ماه قطع مي كنه و براي فروش به بازار ارائه مي كنه.

يه وقتي تو يه كارخونه روغن نباتي كار مي كردم. سه روز مونده بود به پايان تاريخ انقضا، در قوطي هاي روغن رو برش مي دادن، در جديد والس مي كردن و تاريخ جديد پاشش و درج ميشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 14:51  توسط س.م.م  | 

 

در اين زمانه كه در مانده هر كسي از بهر نان شب

ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست


عصيان زندگيست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 11:8  توسط س.م.م  | 


تو نیستی و باران میبارد.
راستی ساعت ۵ دقیقه مانده به ۵.
سیگاری لای انگشتانم می سوزد و کوتاه می شود و گذر ثانیه ها را به رخم می کشد.

و مدیری نالایق که می آید و پشت سر تکنیسین بینوا هارت و پورت می کند.

عسل بانو! عسل گیسو! عسل چشم!
هنوزم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 16:58  توسط س.م.م  | 


در کدام بی گاه، زلف پریشانت را برای شانه زدن سپردی به من؟
که دلم را اینگونه سپردم به تو؟
در کدام بــٍـزنگاه، جایکت را گفتی بروبم؟
که گیرای خاکت شدم به غمزه ای؟

راستی رفیق! اون کیه که حتی نیاد، صدای پاش ازهمه جاده ها میاد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:11  توسط س.م.م  | 

دردي بخر و به هيچ مفروش كه آن هم منفعتي دارد. اصلا در تورم هر چيزي بخري منفعت دارد. فقط بايد موعدش را بداني كه درد به جانت نماسد و خريدار خري كه چپانگاهش خالي باشد از درد و كله اش خالي باشد از مغز. مالكان كله هاي خالي از مغز كه فراوان اند، حتي آن دوستم كه مي گفت: عقلم عذابم مي دهد! ‌چه ادعايي كه ادعا خود نيمي از رئال است، مگر نه اينكه وصف العيش نصف العيش، يه خورده هم شبيه آن قاعده ي عرفي حقوقي كه مي گويد: تصرف نصف مالكيت است.

باري دردمندي هم عالمي و جهاني دارد كه اصفهان ربع آن هم نيست چه برسد به نصف. نگار مي گفت LA را درياب كه چگونه چگال سنگين و ثقيل اين همه دردمند مهاجر لاتين  و آسيائي و ... را تاب مي آورد و من ياد پاكدشت افتادم و ماجراي بيجه.

و راستي اين پديده هجرت متغير است يا رويداد؟ فكر مي كنم در موردي مشابه بود كه حافظ الست را به تمنا طلبيد. هرچه درد، ذهن آدم را به سمت و سوي سكون و سكوت و واماندگي هل مي دهد و مي كشاند، مهاجرت گويي بال كشيدن و نماندن و رفتن و رهيدن را نشانه گذاري مي كند ذهن خشكيده و منجمد را، مثل محبوسي كه ديواره ي محبس را به نشان گذار ايام خطوطي مي كشد.

 

چه گفتي رفیق! درد رايگان براي همه مهياست؟ اي دل غافل و اين همه حرف مفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:8  توسط س.م.م  | 


والتين و الزيتون كه اين ثاني نشانه اي بود براي نيوشيدن و بهانه اي بود براي يك لحظه رها شدن در هواي توئي كه بي دروغ، هنوز نمي شناسمت.
و تاكنون اينگونه نديده بودمت، خسته ولي مصمم، درهم ولي منسجم.
من نيز هزار بار در درون خود گريسته ام، شكسته ام، تنيده ام اما باز هم سبزي را با سماجت پيموده ام!‌ اگر چه هنوز نمي شناسمت، اما غريبه نيستم.
دانسته ام و مي دانم كه تو خود، بهار را و رستن را روشن ترين تفسيري.

راستي رفيق! ديگر نخواهم گفت كه نمي شناسمت تا لايق  "هيچ كس"  نباشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:8  توسط س.م.م  | 


راستی رفیق! وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بده. بعد فهميدم كه اينطوري فايده نداره. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا منو ببخشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:5  توسط س.م.م  | 


می رود از یادم این اسم لعنتی
بیل خورده انگار تو سرم
که شناسنامه ام را نیز گم کرده ام
شاید هم خیری در آن است
هیچ محضری عقدم نمی کند اینگونه
نکاح!

راستی
اگر در هرمان فراموشی ام
چرا هنوز ترا فراموش نکرده ام؟
و هیچگاه نیز.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:2  توسط س.م.م  | 

از راه دور آمده بود. از چشمان خمار از خستگی اش فهمیدم. در پر شالش چیزی داشت.  از قلمبگی دستارش دانستم.

گفت: دیر آمدم؟

گفتم: دیرانه هایت را بگو.

گفت: بی انصاف! از راه دور آمدم.

گفتم: دانسته ام. دورانه هایت را بگو.

آنچه در پر شالش داشت به من داد و دیگر هیچ نگفت از دیرانه ها و دورانه ها. رفت و آنوقت بود که فهمیدم عشق همیشه گفتنی ها نیست. لغت عاجز است و کلام چلاغ!

 راستی رفیق! چرا انگلیسی ها هم به "تو" هم به "شما" می گویند "یو"؟ "تو" را مبالغه می کنند یا "شما" را تحقیر؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:0  توسط س.م.م  | 

امشب ازآسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کاود

شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان آتش ها

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 14:58  توسط س.م.م  | 

...

يادته

وقتي اومدي

هيچ وقت صحبت رفتن نبود

اصلا صحبتي نبود

پس اين همه حرف نگفته براي تو

از كجا نشست توي دلم

كه نگام شده به قاعده یه دنیا دلتنگی

دلم داره از حجم ناگفته سكوت

منفجر ميشه

 

فقط براي اينكه شمالي ام

قطعه زير خاطرم رو قلقلک میده:

 

"بعد یکصدا شدیم .هم آوازو هم بغض و هم گریه ، همنفس برای

                                                         باز تا همیشه با هم بودن .

برای یک قدم زدن رفیقانه ، برای یک سلام نگفته ، برای

یک خلوت  دل خاص ، برای یک دل سیر گریه کردن .....

                              برای همسفر همیشه ی عشق   ....... باران !

باری ای عشق ، اکنون و اینجا ، هوای همیشه ات را نمی خواهم

                                         ........ نشانی خانه ات  کجاست ؟!"

 

(بند آخر داخل گیومه از سیدعلی صالحی، شاعر معاصر، کاستش رو هم با صدای خسرو شکیبایی تو بازار می فروشن)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 14:54  توسط س.م.م  | 


می گوید مردی که بخاطر مینی ژوپ، آرزوی قد کوتاه و بخاطر یقه ای باز، آرزوی قد بلند می کند، در چمبره آرزوهایش خواهد مرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 9:23  توسط س.م.م  | 

من اصولا از آخرین اتفاقات بی خبرم و این باعث میشه که در استفهام قافیه ی غزلها با مشکل خاصی مواجه نشم. به هیچ جای دنیای کجم هم نیست که ذوب آهن، بنيادكار رو تو تاشكند زده و حالا صدر جدوله.
فقط منو از تو منعم نكنند كه مي پلاسم به غروبي.
راستي رفيق، چطور ميشه از اجبار رد شد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 8:46  توسط س.م.م  | 


کافکا را دوست می دارم. قلم را به صلابه می کشد و روح آن را می ریزد در متنی بظاهر آسان که قدرت قلم در آن لهیب و زبانه می کشد، هر چند سیاه و تاریک و سورئال. حیف در میانه های نگارش آنچه که بعدها به "قصر" ملقب شد، جان داد، مانند همان کارمند سوسک شده در "مسخ".

کسی که به صبح فردا معتقد نیست به خود خیانت می کند،
اگر کسی بخواهد زندگی کند باید معتقد باشد.
فرانتس کافکا
راستی رفیق! او که در پاریس با گاز خودکشی کرد و در پرلاشز خفته، عاشق بود؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:28  توسط س.م.م  | 


راستی ناصر! نگفتی آنجاها چه خبر؟

حرف و کلام اگر از تو باشد عشق است، ولی اگر نبود حرفی از خودت، لاقل بگو آدمهای آنجا چکار می کنند؟ بگو هوای آنجا چگونه است؟ بگو آنجا نگاهها چه رنگی است؟ بگو عاشقی چگونه تلفظ می شود؟ بگو دوستت دارم ها را چگونه ابراز می کنند یا پنهان؟

باز هم می گویم حرفی از خودت باشد که بهتر و من فقط این یکی را تشنه ام و به هوای این یکی است که همیشه ی خدا منتظرم. راستی چرا همه حرفهای تو برای من، تا میاید شکوفه کند، می خشکد؟ چرا تا بهار دلت در باغ نگاه من میاید حلول کند، انگار همه ی تو، پُر می شود از زردی پائیزی همه ی دنیا؟ چرا همین که می خواهد هیزم من با آتش تو شعله بگیرد خاموشی، حرف اول و آخر می شود؟ چرا وقتی با هم نیستیم این همه حرف طغیان می کند در دلهامان و به محض دیدن های کوتاه، انگار چهل سال است که همه ی آن حرفها مرده اند؟

باز هم نگفتی از آنجاها چه خبر؟

خلاصه از آنجا تا اینجا به افق دلدادگی، فرسنگها فاصله است. و تو مرا به بی خبری متهم نکن که اگر معیار بی معرفتی باشد تو مجرمی با هزار شاهد و مدرک.

من هنوز هم منتظرم تا تو بیایی و بگویی از آنجاها. بگویی آنجاها چگونه است که که من با آنجاها غریبم و با اینجای بی تو غریب تر؟ بگویی چرا چله نشینی غریبانه ی من با نگاه آفتابی تو پایان نمی گیرد؟

و باشد که اگر بیایی اینجا هم مثل آنجا، رنگ و رویی و عطر و بویی بگیرد. کاش بیائی!

 تو که نباشی همه جا بوی غربت می دهد. تو که نباشی همه ی برگها زرد می شود. تو که نباشی هوا همیشه ابری است و همه ی ثانیه ها، بی برکت و همه ی موجها بی ساحل و همه ی ابرها بی باران و همه ی فصلها پائیز و همه ی دردها بی درمان و ...
و خلاصه رفیق! بعضی چیزا بی ریخت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:15  توسط س.م.م  | 


يارو شماره ۱ مي گفت: بعد از هنرنمائي و عرضه يك فيلم تمام اروتيك غير رسمي كه از يه سوراخ نيمه تاريك فيلمبرداري شده بود،‌ اما گوياي تمامي جنب و جوشهاي ديدني و نديدني بود، حالا مجوز پخش مستند جديدشو گرفته.

يارو شماره ۲ گفت: خوب بابا، حالا مگه چطور شده. جوون بود يه خبطي كرد. اينهمه جوون از اين خبطا مي كنن،‌ فقط فيلمبرداري نميشه.

يارو شماره ۱ جواب ميده: صاحب اون خبطاي فيلمبرداري نشده ديگه نميان مستند و تئاتر و از اين چيزا بسازن كه ...

يارو شماره ۳ كه خودمم:

بي خيال غم و بارون و غزل.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:3  توسط س.م.م  | 


من با این پارادوکس بی همتایی که شهیار قنبری ریخته وسط شعرش، خیلی حال می کنم:

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده یء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

چنان پای معنویت رو با ذکر تقدس نماز باز میکنه میون کلام و یهو میره تو فاز قلک پول و بی خیال معنویتی که مثل تصاویر سیاه و صفید «محاکمه در خیابان» کیمیایی بیات و کهنه به نظر می رسه.

و چه بیکرانه است دامنه ی این فاز آدمیت. خیلی باحاله. خیلی.

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 0:2  توسط س.م.م  | 


به دلیلی مصمم شدم (یا مجبور شدم) ماشینمو بفروشم و برای این کار با یکی دوتا از دوستا که دستی بر آتیش بازار خرید و فروش ماشین دارن تماس گرفتم. دست کم یک و نیم میلیون تومن از قیمتی که حدود نه ماه پیش برای خرید ماشین پرداخته بودم، کمتر می گفتن. برام خیلی عجیب بود که کاسبی عجیب دنیای کثیف و بی صفتیه.

امشب زنگ زدم به یکی دیگه از دوستا و اندکی پول با اندکی درصد بهره ای به مدت یک ماه گرفتم تا بلکه فرجی بشه.

ای آقا! تا فردا کی مرده کی زنده؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:41  توسط س.م.م  | 


كاش دست كم نصف ماشيناي اين شهر قبل از پيچيدن راهنما مي زدن.
كاش دست كم نصف چاله چوله هاي اين شهر رو رفع مي كردن.
كاش دست كم از هر يك دقيقه اي كه راستگرد اتوبان كرج به جناح شمال رو مي بستن، سي ثانيه اش رو باز مي ذاشتن.
كاش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:54  توسط س.م.م  | 


حتی در غزلهای به یاد تو
از این قافیه تا آن قافیه
دلتنگ تو می شوم

حتی کوتاهترین لحظه ای که
در میانه نگاهم در رخساره تو
چشم بر هم می زنم
دلتنگ تو می شوم

اما تو دلتنگ نشو، رفیق!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:22  توسط س.م.م  | 


از مكانيزم كارمندي و حقوق بگيري كلافه شدم و بسيار خسته.
شديد پيگيري خروج از اين سيستم هستم.
حس قطره هاي باروني رو دارم كه دارن روي شيرووني اي پائين ميان كه قراره به چاه فاضلاب هدايت بشن.
در حاليكه مي تونن روي شاليزار يا پاي درختهاي مثمر بيفتن پائين.
شايد مهمترين اشتباه شغلي ام اين بوده كه از ۱۰۲ فقره كار تجربه دارم اما به قد فهم بز از علف.
كاش فقط از ۲تاش مهارت پيدا مي كردم به قد ماهي تو شنا.
حالام كه ديگه هزينه هاي مستمر و جاري زندگي جرات ريسك و قدرت هنجار شكني رو از آدم سلب مي كنه.
بهرحال لحظه هاي سختي مي تونه آدمو كلافه كنه.
بسيار گوشه گير شدم.
خيلي فكر مي كنم از صبح تا غروب به كاوش منفذي براي عبور از اين فضاي گندابه.


و براستي كه داستان زندگي هر آدمي، يكتاست.


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:46  توسط س.م.م  | 


چه فایده اگر تو می خندی و من همچنان مبهوت نایلون حاوی مرغی هستم که وقتی در دستم می گرفتم، مرغ فروش می گفت ۹۲۰۰ تومن و می بایست می گرفتمش.

چه فایده اگر تو اخم می کنی و من همچنان منگ دوتا باگتی که وقتی می خواستم نایلونش را در دستم بگیرم، فروشنده گفت ۹۰۰ تومن و من دیگر طاقت نیاوردم و تمام کلافگی ترافیک لجن همت را، غرولند خصمانه ای کردم و بر سرش کوبیدم.

چه فایده اگر من و تو احمق باشیم یا نباشیم که تصمیم گیرانمان ما را احمق فرض می کنند و همین کافیست. اصلا کاش احمق بودیم و عاقل فرضمان می کردند، چون اینطوری درد و داغش کمتر میشد. ولی وقتی احمق نیستی و احمق فرضت می کنند، غصه اش مضاعف می شود.

دیشب خبر می گفت با اینکه قرار بود تا شهریور (۴ روز دیگر) باگت پز ها از آرد یارانه ای استفاده کنند، بعضی فانتزی پزها خودسر قیمتها را افزایش داده اند. لذا کمیته نظارت بر باگت پزها در تمام مناطق تشکیل و مستقر شده اند.

دوتا از وزیران زن خواهند بود. هه هه هه هه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:24  توسط س.م.م  | 

دیروز و امروز درگیر تسلیم اظهارنامه مالیاتی و چک و چونه های مربوط به اون با سرممیز مالیاتی یا ممیز ارشد مالیاتی (آقای هیبت نظری) بودم بخاطر اینکه دو اظهارنامه باید تکمیل می کردم که یکی اش مال خودم بود و یکی اش هم مال مبشور (مبشور: يعني كسي كه من مباشر او هستم) خيلي محبور شدم جهت كاهش مقدار ريالي ماليات مستقيم تقلا و كسب اطلاعات كنم.

يك نكته خيلي ناجوانمردانه اينه كه معافيت مالياتي از ۸۶ به ۸۷ فقط دويست هزار تومان افزايش پيدا كرده، يعني ۱۳۸۶ معافيت مالياتي بوده دو ميليون و هفتصدو بيست و پنج هزار تومن. ۱۳۸۷ شده دو ميليون و نهصد و چهل هزار تومن.

يك نكته جالب هم اينه كه با عنوانDirect  Limited Taxes جستجو كردم و در سايت بنياد يا سازمان دارايي ايالت كاليفرنيا يه اظهار نامه پيدا كردم كه يارو (مودي مالياتي) براي انعام دريافتي اش هم اعلام ماليات كرده بود!

اينجام خيلي با صفاس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:47  توسط س.م.م  | 


انگار
تنها بهانه ی خنده های دوباره ای
انگار 
یگانه یادگار آن جان پر شراره ای

می ستایمت
تنها بهانه و یگانه یادگار!
ای بهار!

لحظه هاتان پربرکت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 16:37  توسط س.م.م  | 


تازه اول تمام راه های نرفته با تو بود که فهمیدم نفهمیدن تمام یا بخشی از اون چیزایی که زور میزنی برام توضیح بدی مهمترین امتیاز من در کوتاه مدت با تو بودن خواهد بود. سخت گفتن رو بی خیال و حالا بیا بنشین مثل دو تا بچه آدم با هم حرف بزنیم و سنگامونو وابکنیم.
خیلی خوب؛ من فرض می کنم که این رابطه ی نم زده ی من و تو، اصلا از روز اول خشک و گرم و صمیمانه و ... بوده! خوب که چی؟ یعنی حالا که چی؟ حالایی که حداقل فاصله فیزیکی من و تو در کمترین مقدارش از هفت دهم متر کمتر نمیشه، حالا که هیچ پتویی گنجایش جمع جبری جسمانی ما رو با هم دیگه نداره، حالا که هیچ ساحلی و هیچ موجی، شعفی مشترک حتی مصنوعی رو هم در ما ایجاد نمی کنه؟ حالا که چی؟
تو جوابی ندادی.
خستم از تظاهر ایستادگی.
و این معنای کاملیه از زندگی در وضعیت تعلیق روحی.

 شرح احوال فوق ابدا به بنده نمی چسبه و نقل مضمونی بود از جر و بحث همسایمون اینا :)
خدائیش دیگه دل و دماغ غصه خوردن و غر زدن هم باقی نمونده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 1:25  توسط س.م.م  | 


قرارمون ساعت عشق، کنار دلشوره زدن، کنار دلواپسی و، ترس یه وقت نیومدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:57  توسط س.م.م  |