تبليغاتX
گفتگوی آنلاین

گفتگوی آنلاین

گفتگوها و زمزمه ها


باز هم در راهم بسوي تو
باز هم منگم به هواي تو
باز هم دچارم به دلتنگي تو

بگذريم. اما نه! داشتم مي گفتم
باز هم در راهم بسوي تو
كه بوي جاودانه فراغ او را در جان خود داري
باز هم در راهم بسوي تو
كه جان ستان آن اولين يار بوده اي

باز هم در راهم بسوي تو
كه بميري و بپوسي و
نماند اين امواج خروشانت
كه گاهي نفرت را ترسيم مي كنند

باز هم در راهم بسوي تو
تا عقده گشائي كنم در دامان هميشه خيس تو
كه جاويد
اشكهاي ريخته را پنهان كرده اند

كي؟ چه وقت؟
نزديك است و دلم تنگ
و مشتاق ديدن تابلوي : چالوس ۵ كيلومتر.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:52  توسط س.م.م  | 

 

و از بيخ و بن حرف رايگان (خودموني ترش ميشه حرف مفت) است اگر بگويم دلم برايت تنگ نشد و انگار نه انگار!
يادم رفت كه تو بودي يا من كه تا حرف غزل به ميان آمد، گل از گلش شكفت و گفت: همينم آرزوست.
داشت يادم مي رفت كه بي تو آرزويي ندارم ؛

حداقل تقريبا!

راستي رفيق! چرا آرزوي من اينقدر بيكران است؟ آرزوي من تويي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:50  توسط س.م.م  | 


غمها را یکی یکی که جستجو کنی، اگر حوصله اش را داشته باشی، غم نان از همه سنگین تر است. قبول نداری رفیق!
اگر قبول نداری، در همین وانفسا جای توخالی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:13  توسط س.م.م  | 

و باران
نوید آمدن توست
در دل داغ روزگار کویر
و باران
فقط بهانه ای است
برای چتری
که بالای سر من و تو
سبز می شود
می چسباند ما را به هم
ای تنها بهانه ی با هم بودن
کاش
جایت با پرتو خورشید عوض شدنی بود!

راستی رفیق! چه خوب شد که من امروز چترم را همراه نداشتم. نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:6  توسط س.م.م  | 


و من فعلا تعطیلم.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19:30  توسط س.م.م  | 


بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی؟
صدات می آید...اما خودت کجایی
وابکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه یغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ...که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف،حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ،هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

(محمد علی بهمنی)

راستی رفیق! هراز با اینکه هنوز لباسش زمستونیه چه زیبا شده بود امروز و امان از این اجبار مقدس که از دیروز عصر بر من واجب شد!
و: اگه مردای تو قصه بدونن تو با منی // واسه ی بردن تو با اسب بالدار می تازن.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:32  توسط س.م.م  | 


راستی حالت چگونه است؟
مباد حالت آنگونه که حال من است
آنگونه که شکستن را
و صبوری را اشتباه گرفته ام
و میان اشکم و گریستنم
تنهای تنها
یک بی توئی فاصله است
می دانم باور نداری
اگر تو باور داشتی
که من این همه راز نداشتم
که واگویه هایش
بی آبرویم کند اینچنین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:21  توسط س.م.م  | 


دیروز، دفتر منطقه ای ایران خودرو

مشتری: آقا! من شکایت دارم.
ایران خودرویی: از چی شکایت دارین آقا؟
مشتری: دولت گفته که همه ی ماشینا باید به قیمت اسفند ۸۵ فروخته بشه و من هم الان از ۱۱۲۰۰ بیشتر نمیدم.
ایران خودرویی: ببین همشهری محترم از پارسال تا حالا کلی قیمتا تغییر کرده و ..
مشتری: به من ربطی نداره! دولت گفته و من هم ۱۱۲۰۰ بیشتر نمیدم.
ایران خودرویی: ببین آقای قیمت جی ال ایکس از حدودای دو ماه قبل ...
مشتری: خلاصه من ۱۱۲۰۰ بیشتر نمیدم.
.
.
نیمساعت بعد و اوج و فرود مکرر مباحثه و مجادله و ...
.
.
ایران خودرویی: ببین آقا شما اگه ۱۲۷۵۰ پرداخت نکنی شرکت برات ماشینو فاکتور نمی کنه و پول پرداخت شده تم همین جور می مونه تو حساب شرکت. تازه همین ماشینو می تونی تو بازار ۱۳۹۰۰ بفروشی.
و یک ساعت بعد ۱۲۷۵۰ مشتری به حساب ایران خودرو واریز شده بود و بیچاره مشتری که ۱۲۰۰ در عرض دو ماه منفعت برده بود.

راستی رفیق! اون ایران خودرویی بدبخت چقدر فحش خورد.
ارقام به میلیون تومان می باشد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط س.م.م  | 


رُستن را و رَستن را
در خاک و هوای تو
به اشتیاق نشسته ام

روئیدن را در خاک تو
ورهیدن را در هوای تو

و این شوقم انگار
دارد جوانه می زند


راستی رفیق! خاک و هوا، آسمان و زمین اگر از تو باشد متبرک است. می دانستی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:4  توسط س.م.م  | 


پارسال که با مسعود رفته بودیم کلاردشت و اونورترش پای دریاچه ولشت، کوه رو نگاه می کردمو با خودم می گفتم که چه عظمتی داره. و وقتی از کوه بالا رفتم غرق تماشای دریاچه شدم. وای که چه دل انگیز بود.

راستی رفیق! تو امروز برگشتنی یه چیزی رو نگفته گذاشتی و شایدم پس و پیش گفتی و نگو نه که باورش برام سخته، راحت تر بگم محاله!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:9  توسط س.م.م  | 

محسن نامجو

به نقل از اينجا نقد و بررسي يك اثر نازل موسيقي برگزار مي شود. بگذريم از ضرورت احترام به سليقه ها و پسندهاي متفاوت، اما سليقه هم بايد از يك سطح حداقل برقرار باشد. متن خبر بشرح ذيل است:

نقد و بررسی آلبوم ترنج به آهنگسازی و خوانندگی محسن نامجو در سیزدهمین نشست نقد نغمه روز یکشنبه 19 اسفندماه ساعت 17:30 در تالار ناصری خانه هنرمندان برگزار می شود. 

به گزارش مهر، سیزدهمین نشست نقد نغمه با حضور سید محمد ساعد(آهنگسار و نوازنده سنتور)،محمدرضا فیاضی (آهنگساز) و همچنین محسن نامجو به صاحب اثربرگزار می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:29  توسط س.م.م  | 


باز هم اشک و من و آه و نگاه
باز هم سردی آن صورت ماه

باز هم غم زدگی، در به دری
باز هم غربت و آسیمه سری

باز هم این دل آشفته ی تو
باز هم مستی ناگفته ی تو

باز هم کوچ غریبانه ی من
باز هم پوچی افسانه ی من

باز هم خستگی لحظه ی درد
باز هم بــُهت تب آلوده ی سرد

باز تو حیله و نیرنگ و نقاب
باز من باز صد افسوس و سراب

باز تو آتش و خرمن سوزی
باز من تیرگی و بد روزی

با من منتظر روز ِ هنوز
باز تو همسفر ...
.
.
و باز هم رفیق! این قصه مداوم است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:27  توسط س.م.م  | 


ناصرم! من انگار دارم مي بينم كه تو همين جا جلوي چشمان من جان مي گيري و دوباره مي نوازي از رسم غريب روزگار كه سوز آن هميشه ي خدا در ناله ي سازت بود.

ناصرم! من انگار دارم ضجر ترا با تمام دلم لمس مي كنم كه از دور مي ديدي كه من دست و پا مي زدم و مي سوختي و جان مي دادي و دادي.

ناصرم! من انگار هنوز آن بقچه ي ناهاري ترا در دستم دارم و از كنار آن ريلهاي آهني به سوي تو دارم مي آيم و بعد تا هميشه از آن استخر عميق خواهم ترسيد.

ناصرم! من انگار بعد تو اين دريازدگي ابدي را با خودم تا هميشه ي قيامت خواهم داشت كه مجبورم مي كند لب هر ساحلي زل بزنم  و مات و منگ، افق ي را دنبال كنم كه نارنجي آن غروب را برايم تداعي مي كند.

ناصرم! من انگار هنوز حرفهاي مادرم را كه مي گفت پسر! تو بايد استوار باشي را نفهميده بودم كه آن مرد سفيد پوش از آن ماشين بزرگ سفيد بيرون آمد و به مادرم گفت: متاسفم و ديگر هيچ.

ناصرم!‌ من انگار هنوز غروبهاي يكشنبه دلم مي گيرد و سهم خودم را از تقدير تمنا مي كنم كه توئي و تو تمام تقدير من بودي و تمام شدي.

ناصرم! زوال در چشمهاي سال پير موج مي زند و دريغ كه بعد از تو  هيچ فرورديني فروردين نشد كه نشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:2  توسط س.م.م  | 


بانوی غزل! هزار ساله شوی.
بانوی غزل! سایه ات مستدام.
من هنوز هم تشنه ی قرارهای نیامده ی توام.
من هنوز هم منتظر همان ساعت غریبم که تنهایی ام بیداد می کرد و تو نبودی.

بانوی غزل! نفست برقرار.
بانوی غزل! باغت پر از نرگس.
تو هنوز هم وحشی تمام لحظه های بیقراری.
تو هنوز هم خرامان تمام ثانیه های نماندنی هستی.

بانوی قصیده های تنهایی!
بیت هایت با شکوه. فالهایت پر شگون. غم هایت منقضی.

بانوی ترانه های زمستان!
مهتابت در هر چشمه ای مصور. آفتابت به هر دشتی تابنده.

بانوی سپیده و مشرق!
من هنوز هم دم هر طلوع منتظر رسیدنت هستم پای همان ایستگاه.
من هنوز هم بهانه همراهی ترا دارم تا خزانه و دیگر هیچ.

راستی رفیق که من هنوز هم منتظرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:7  توسط س.م.م  | 

كليه نقل قول هاي ذيل عينا و كلمه به كلمه منعكس شده است.

 ساعت 23 مورخه 13-12-86، برنامه 90
ارتباط تلفني فردوسي پور و كفاشيان (رئيس فدراسيون فوتبال)
عادل: تا آخرين لحظه علي دائي جزو نفرات كانديد براي سرمربيگري تيم ملي نبود و ملت حق دارن كه فكر كنن اين انتخاب از جاي ديگه اي تحميل شده و فدراسيون در اين انتخاب مستقل نبوده و ...
كفاشيان: اين هم از هنراي فدراسيون جديده.

ساعت 23 مورخه 13-12-86، برنامه 90

مصاحبه ي رو در رو فردوسي پور و دايي

عادل: شما چه دوره مربيگري رو گذروندين؟

دايي: گريد B زير نظر محصص. در نظر دارم اگه بشه برم اروپا و دوره هاي پيشرفته تر رو بگذرونم.

يادآوري: مربي تيم نساجي مازندران گريد B داره.

عادل: به نظر شما دو شغله بودن سر مربي تيم ملي به عملكردش لطمه اي نمي زنه؟ (اشاره به مربي گري دايي در تيم سايپا و همزمان در تيم ملي)

دايي: نه آقاي فردوسي پور! ما تو ايران زندگي مي كنيم. ما توي بزريل و انگلستان و ... كه زندگي نمي كنيم. ببخشيد ببخشيد (تكيه كلام علي دايي) من به سايپا تعهد دارم و ... تازه مگه حريفاي ما تو مقدماتي جام جهاني كيا هستن؟ امارات و كويت و سوريه.

يادآوري: مربي تيم تاجيكستان و سوريه و يمن و خيلي كشوراي ضعيف تر از ما فقط مربي تيم ملي كشورشونن.

آخر برنامه هم عادل گفت ما در عین عدم درک متقابل برنامه رو به پايان مي بريم.

مشخصا مشكل عادل و علي دايي از 2008 آلمان شروع شد كه تازه اون موقع هم حق با عادل بود. مسئله اين بود كه علي دايي وقتي با 35 سال سن بعنوان كاپيتان تيم ملي توي جام جهاني داشت تو ورزشگاه راه مي رفت مورد انتقاد فردوسي پور و خيلي از كارشناساي ديگه و فوتبالدوستاي داخلي و تماشاگراي ايراني قرار گرفت كه براي تماشاي بازياي تيم ملي به ورزشگاههاي آلمان ميومدن. اين موضوع منجر به مشاجره لفظي بين عادل و دايي شد و حتي ...

بگذريم رفيق، بقول دايي ما داريم تو ايران زندگي مي كنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:7  توسط س.م.م  | 

 

به دعوت یه همراز یه عکس رو ارائه می شودایم (یعنی هم می شود و هم می نمایم) که عظمت خورشید رو حتی در زمان زوال غروب به رخ می کشه. یاد تریلر های اسپیلبرگ افتادم. ضمنا عكس ابدا مونتاژ نبوده و منبع‌ آن قابل ارائه است.

نقاشي خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:9  توسط س.م.م  | 


در این مه آلود

در این سپیده ی صبح

تو مژدگانی کدام تقدیر روشنی؟

تو شگون کدام ثانیه مشرقی؟

سفره ی خالی مرا

تو یــُمن کدام برکتی ؟

تو سلام کدام فراقی؟

این شعر کور را

تو اشراق کدام قافیه ای؟

این نفسهای سرد را

تو گرمای کدام امیدی؟

هر چه هستی انگار

از برکت و سلام و قافیه فراتری!

 

راستی رفیق! انگار دیلماج های زمستون دارن می میرن، نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:9  توسط س.م.م  | 


قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن!

برگرفته از وبلاگ نماشون.

نماشون به کسره ی نون در گویش مازندرانی به معنای <امشب> می باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12:30  توسط س.م.م  | 


۰۰۰۰۱

بی دلیل عاشق می شویم

بی عشق استدلال می کنیم

و همیشه یادمان می رود

که کشک بجز آش

موارد استعمال دیگری هم دارد!

 

۰۰۰۰۲

همیشه در شگفت بوده ام

که آن دریچه های سیاه

چه برقی دارد!

انگار آن سیاهی ها

چشمان تست انگار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:0  توسط س.م.م  | 


محسن! یاد کله شقی هات به خیر!
محسن! لحظه هایی که ... نفهمیدم چرا به طرفت کشیده شدم.
محسن! با تو فهمیدم برای اینکه درون آدما رو بهتر بشناسی باید با نور بالا کاوش کنی.
محسن! با تو فهمیدم آدما همیشه همینی نیستن که تو ویترینشونه، گاهی تو انبار ذهن و دل آدما چیزایی مرغوبتری پیدا میشه!

افزون بر این حرف مفت است.

کتاب ((مفاهیم خلاقیت و حل مسئله به روش خلاق)) به قلم آقای مهندس محسن مصیبی و سرکار خانم مهندس مهرناز خلج هدایتی (که سعادت زیارتشونو نداشتم) بچاپ رسید.

حداقل محسن رو میدونم لیاقت بالاتر از اینی که هست رو داره. محسن پیروز باشی. راستی محسن! یاد کله شقی های مهندس گلچین هم به خیر! چه مردی بود و چه مرادی!

این هم معرفی محسن. عکس رو ببینید تصدیق می کنید چرا بعضی وقتا محسن تلخه.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:4  توسط س.م.م  | 


دیروز که میخواستم از شمال برگردم تهران، عمو جلال گفت منم باهات میام و ما هم اطاعت امر کردیم. تا قائم شهر مسیرم معلوم نبود که از هراز میام یا از فیروزکوه. معمولا شیش ماه اول سال رو از هراز میرم و شیش ماه دوم از فیروزکوه. خلاصه نزدیکای قائمشهر فرمون به طرف هراز چرخید.
توی راه صحبت به سمت شانس شامل منفی و مثبت و بعضی آدمای فامیل و آشنا رفت. من تعریف کردم از دوستی قدیمی که بچه سمنگان (نارمک) بود و رشته کامپیوتر علم و صنعت می خوند (با هم همرشته نبودیم) و در یکی از روزای ترم اول که می خواست بیاد دانشگاه یه اتوبوس واحد زده بود بهش و درب و داغونش کرده بود و بعد از سه سال که کلی عمل جراحی کرد و گچ گرفتن و فیزیوتراپی و وزنه آویزون کردنو و این حرفا با واکر می تونست راه بره. یه سالی به همین منوال می گذشت و دیگه حدود نود واحد رو پاس کرده بود. این جوون فرزند شهید بود و یه خواهر داشت و با مادرش زندگی می کرد و چقدر با معرفت و پاک بود. یه روز زمستونی که با همون واکر میاد سرکوچه که بیاد دانشگاه این دفعه یه اتوبوس شرکت واحد بهش می زنه و بنده خدا به رحمت خدا میره.

خلاصه با این وصف که تو جاده هراز بدلیل ریزش کوه، کلی سنگ ریز و درشت ریخته بود کف جاده و رانندگی رو خطرناک و مشکل کرده بود و پلیس هم طبق معمول فقط به کمین ماشینایی نشسته بود که یه چرخشون بره رو خط ممتد و وقوع تحلف و اعمال قانون برای اطعام کله پاچه ی اول صبح جمعه، وای که دم آبعلی یا گزنک چه می چسبه.

از بهمنگیر امامزاده هاشم که رد شدیم عمو جلال تعریف می کرد که یه همکلاس داشته (بنام حسین فیروزی و سال ۴۷) که وقتی عمو رفت دانشگاه اون رفت و کارمند دادگستری شد و توی لاتاری اون سال سی هزار تومن برنده شد.
میره تهران تو جشن شرکت می کنه و پولشو تحویل می گیره و وقتی داره بر می گرده یه سنگ غلطان از کوه میاد پایین و شیشه اتوبوس رو می شکنه و می افته رو سر حسین و خدا بیامرز در ۲۳ سالگی جان به جان آفرین تسلیم میکنه.

راستی رفیق! مثل روز روشنه که شب تاریکه. نه؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:38  توسط س.م.م  | 


دنیا را جدی نگیر اما با آن شوخی هم نکن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط س.م.م  | 


این چه رسمی است که تو میل دل ما نکنی

دل مسکین تو بسوزی و محـــــابا نکنی

خار در پای دل و زهر به کام دل ما

تو مکرر برسانی و مداوا نکنی

 

 

راستی رفیق! خدا کنه بستری شدن استاد شجریان در بیمارستان کسری و عمل جراحی اش فقط به خاطر یه ناراحتی ساده ی ریوی باشه و سرطان اصلا صحت نداشته باشه. میدونی که: وقتی پسرش تنهایی برای اجرای کنسرت رفت اروپا این شایعه یه خورده قوت گرفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:41  توسط س.م.م  | 


آرتور اشي (Arthur Ashe ) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از سوي طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: « چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌» آرتور در پاسخش نوشت:

 در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:0  توسط س.م.م  | 


یارو می گفت:
چقدر شيريني و من چقدر تلخم
تو رویایی و من کابوسم
تو شن ساحلی و من ماسه کویرم
تو نسیم شالیزاری و من باد خشک شوره زارم
من سوگم و تو ضیافت
و تو خیلی چیزا هستی و من هیچ و حداکثر کشک.
یارو من بودم و همین!

راستی رفیق! چرا با خودت این کارو می کنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:7  توسط س.م.م  | 


تو وبلاگ یکی از دوستا می خوندم:
اين غم هاي بزرگ نيستند که آدم را له مي کنند، بلکه مشکلات کوچک هستند که مثل يک موريانه پايه ها رو مي جوند.

یهودیای منچستر یه ضرب المثلی دارن که از زمان بیانیه بالفور بصورت عملی سرلوحه اصلی کلیه ی برنامه ریزیها و سیاستهای یهودیان در عرصه رسانه و بنگاههای اقتصادی بین المللی بوده.
ضرب المثل از این قراره که میگه دروغ هر چی بزرگتر قابل باورتر و گناه هر چی بزرگتر قابل بخشش تر. مثلا خوب یادمه وقتی احمد فرجی (نظافتچی قبلی شرکتمون) میومد و میگفت که فردا بمناسبت مثلا اخذ گواهینامه ایزو نفری ۱۵ هزار تومن پول میدن همه می گفتیم برو بابا توهم همش خالی می بندی. ولی یه روز که میومد و میگفت شرکت به مناسبت فلان چیز قرار یه وام ۱۷۰۰ هزار تومنی به همه بده ، نه که همه به دلمون می نشست، نه تنها مخالفت نمی کردیم خودمون می شدیم یکی از اعضاء شبکه ی توزیع خبر و هی از هم سراغ چند و چون و زمان پرداخت رو می گرفتیم.
خودمون چندتا فیلم دیدیم یا داستان خوندیم که زنه به شوهره یا بالعکس خیانت می کنه و طرف مقابل خلاصه و یه جوری بی خیال میشه، ولی بخاطر یه دروغی که یه روزی تو زندگی از اون یکی شنیده با یه دندگی عمرا راضی نمیشه برگرده سر خونه و زندگیش؟
یه جور دیگه هم میشه به قضیه نگاه کرد: وعده هر چی گنده تر، قابل دبه تر!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:27  توسط س.م.م  | 

 

ظالم!
چشمانت بیداد می کند و نگاهت خورشید را فریاد می کند و من همچنان بدنبال کلمه ای می گردم تا بتواند بار اینهمه طغیان را بدوش بکشد که تو در جان من افکنده ای،
خنیاگر!
اگر نام تو در فال امشب من نیست یاد تو که در هر ثانیه از تقدیر من نشسته است و من به همین از دنیای خاکستری تو دلخوشم.

 

راستی رفیق! خوب یادم هست به تو گفته بودم به میان گلها نرو که پیدا کردنت محال میشه؟ حالا چرا پیدات نمی کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:5  توسط س.م.م  | 


محمد صالح علا در سال 1331 در شهر اراك متولد شد. وی فوق دیپلم سینما و تلویزیون از مدرسه هنرهای دراماتیك رویال آكادمی لندن سال 1356 و همچنین لیسانس بازیگری و كارگردانی از دانشكده هنرهای دراماتیك سال 1359 و فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشكده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی سال 1374 بوده است. آغاز فعالیت هنری او از سال 1347 با قصه نویسی و قصه خوانی در رادیو و سپس نویسندگی متن برنامه ها و نمایش نامه ها بود. فعالیت سینمایی را از سال 1347 با ساخت فیلم های تبلیغاتی و بازی در سینما را از سال 1365 با تیغ و ابریشم كاری از مسعود كیمیایی آغاز كرده است. محمد صالح علا نام و چهره ای آشناست. مجری پرطرفدار و احساساتی شب های رادیو، کارگردان سریال ها و برنامه های متفاوت تلویزیونی، بازیگر سینما که آخرین بار در نقشی غیرمتعارف در شوکران بهروز افخمی ظاهر شد و ترانه سرای قدیمی.

ولی ترانه سرایی محمد صالح علا خود داستانی دارد از جمله ترانه های خاطره انگیز صالح علاء، باید به ترانه معروف شازده خانوم با صدای ستار اشاره کنیم. این ترانه و حاشیه هایش بود که باعث شهرت بیشتر صالح علاء با نام حقیقی محمد علایی شد: شازده خانوم قابل باشم/ باید بگم به شعر من خوش آمدی/ خوش آمدی، خوش آمدی... انتشار این آهنگ در زمان خود سر و صدای زیادی به پا کرد و با شایعات بسیاری همراه شد. از جمله این که خواننده، این آهنگ را برای دختر شاه ایران خوانده و دختر محمدرضا پهلوی عاشق ستار است هر چند که به حقیقت نزدیک بود و دختر شاه حتی به خاطر ستار دست به خودکشی زد و پس از آن ستار این ترانه را خواند یکی دیگر از جنجال های معروف ترانه های صالح علاء را آقا خوبه با اجرای گوگوش راه انداخت، گفته می شد این ترانه در وصف امام خمینی گفته و خوانده شده، ولی گوگوش بلافاصله تکذیب کرده و در مصاحبه ای گفت: محمد صالح علاء این شعر را از قول مادرش، برای پدرش گفته.

البته این روایت صحت نداشت و هر چند هرگز مشخص نشد واقعیت چه بوده ولی در حقیقت ترانه سرا با مشورت آهنگسازش، برای کاستن از جنجال و شایعات این قصه را ساختند. تعداد زیادی از ترانه های صالح علاء طی سال های اخیر توسط مهرداد آسمانی اجرا شده که معروف ترین شان باباکرم نوین (!) است: اگر میل حرم دارم/ یه یار محترم دارم/ شکستم شیشهء غم رو/ خودم باباکرم دارم... گر چه مهرداد به دلیل خواندن ترانه چادر ننداز سرت مورد غضب صالح علاء قرار گرفته و مدت هاست از ترانه های او بی نصیب شده، اما همیشه نسبت به او اظهار محبت کرده است و حتی در ترانه فاصله چهره ترانه سرا را در پایان کلیپ اش نشان می دهد: فاصله افتاده بین من و تو/دستامون نمی رسن به همدیگه/اینو بغض تو نگفت/اینو قلب من می گه... جالب است بدانید لقب آسمانی را هم استاد برای مهرداد انتخاب کرده و این اسم فامیل واقعی خواننده که از اقوام نزدیک فرزین خواننده مرحوم است نیست.

او برای این نام ترانه ای هم گفته که در یکی از آلبوم های اولیه مهرداد اجرا شده: آسمونی، آسمونی... در سال های اخیر کمتر خواننده داخلی موفق شده از استاد ترانه ای گرفته و بخواند. مثلا مهران حشمتی که آلبومی به نام شب نمناک منتشر کرده، ترانه اذان را آن هم در ابتدا برای تیتراژ برنامه مذهبی سمت خدا - که خود صالح علاء تهیه کننده و مجری اش بود- خواند: عاشقان پنجره باز است، اذان می گویند/ قبله ام سوی نماز است، اذان می گویند... از چند سال پیش و با ممنوع فعالیت شدن دو ساله این هنرمند قدیمی، او اغلب وقت اش را به سرودن ترانه می گذراند. گفته می شود چند ترانه آلبوم جدید کامران جعفری خواننده پیشین گروه بلک کتز و همچنین سروده های چند آلبوم لس آنجلسی دیگر که در دست انتشارند، از کارهای اوست. در ضمن صالح علا همسر هنرپیشه سابق سینمای ایران شورانگیز طباطبایی می باشد.

منبع سایت قدیمی ها دات کام

 

توضیح صاحاب وبلاگ: ۱) مهرداد آسمانی (همخوان و همراه این چند ساله ی فائقه آتشین (گوگوش) که بعد از ماجرای جنجالی نیدرلندر و محرومیت گوگوش از اجرای زنده، این همراهی آغاز شده است) خواهرزاده ی فرزین خدا بیامرز است. ۲) کامران جعفری خواننده ی ساکن لس آنجلس که صدای پر طنینی داره و اولین آلبومش رو ایووناکس اسپانسر شده. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:27  توسط س.م.م  | 


دل به تو سپرده بودم تا شاید اونو بکاری
توی گلخونه ی قلبت ولی معرفت نداری

شایدم باغچه ی قلبت پر سبزه های هرزه
یا خزونی که دلم از خوف اون همش میلرزه

شایدم من پْــرم از توقع معرفت تو
ولی هیچ گرمی نداره آتیش رفاقت تو

راستی این توقع کور از کجا خزید تو جونم
که تو رو من آخرین قصه ی زندگیم بدونم

آخه خوب یادمه وقتی، که حتی قاصدکها
حسودیشون می شدش به قصه ی عاشقی ما

حتی کوچه یه زمانی حسرت عبورتو داشت
سرکش ظهر تابستون هوس غرورتو داشت
.
.
 دلمو تا بتونم پیش خودم نگه می دارم
تا یه الهامی بشه به مشرق این روزگارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:15  توسط س.م.م  | 


«ما» تر از من و تو همه ی عالم بود که آن سان طولمان داد و چرخاندمان تا من و تو ما شویم و تنهایی را پیله بشکافیم و سر به سقف عاشقی بسائیم و پنجره ی رو به خورشید مهر را بازگشائبم و حالا این لحظه ها غنیمتی است و شاید تنها فرصتی است که گوش بسپاریم به ترنم روزهایی که می رود تا بچسباند ثانیه ها یمان را به ته سال پیر.

ولی یادت هست آن گاه غــدار که من ترا جستم و نبودی ...

یاد باد آنکه دلم مست تماشـــــای تو بود
تو رها بودی و این مایه ی حاشای تو بود

و شایدم: میان آن همه مشکل که عشق آسان نمود بعدا  ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 7:53  توسط س.م.م  |