راستی ناصر! نگفتی آنجاها چه خبر؟
حرف و کلام اگر از تو باشد عشق است، ولی اگر نبود حرفی از خودت، لاقل بگو آدمهای آنجا چکار می کنند؟ بگو هوای آنجا چگونه است؟ بگو آنجا نگاهها چه رنگی است؟ بگو عاشقی چگونه تلفظ می شود؟ بگو دوستت دارم ها را چگونه ابراز می کنند یا پنهان؟
باز هم می گویم حرفی از خودت باشد که بهتر و من فقط این یکی را تشنه ام و به هوای این یکی است که همیشه ی خدا منتظرم. راستی چرا همه حرفهای تو برای من، تا میاید شکوفه کند، می خشکد؟ چرا تا بهار دلت در باغ نگاه من میاید حلول کند، انگار همه ی تو، پُر می شود از زردی پائیزی همه ی دنیا؟ چرا همین که می خواهد هیزم من با آتش تو شعله بگیرد خاموشی، حرف اول و آخر می شود؟ چرا وقتی با هم نیستیم این همه حرف طغیان می کند در دلهامان و به محض دیدن های کوتاه، انگار چهل سال است که همه ی آن حرفها مرده اند؟
باز هم نگفتی از آنجاها چه خبر؟
خلاصه از آنجا تا اینجا به افق دلدادگی، فرسنگها فاصله است. و تو مرا به بی خبری متهم نکن که اگر معیار بی معرفتی باشد تو مجرمی با هزار شاهد و مدرک.
من هنوز هم منتظرم تا تو بیایی و بگویی از آنجاها. بگویی آنجاها چگونه است که که من با آنجاها غریبم و با اینجای بی تو غریب تر؟ بگویی چرا چله نشینی غریبانه ی من با نگاه آفتابی تو پایان نمی گیرد؟
و باشد که اگر بیایی اینجا هم مثل آنجا، رنگ و رویی و عطر و بویی بگیرد. کاش بیائی!
تو که نباشی همه جا بوی غربت می دهد. تو که نباشی همه ی برگها زرد می شود. تو که نباشی هوا همیشه ابری است و همه ی ثانیه ها، بی برکت و همه ی موجها بی ساحل و همه ی ابرها بی باران و همه ی فصلها پائیز و همه ی دردها بی درمان و ...
و خلاصه رفیق! بعضی چیزا بی ریخت!